آخرین پنجره هم هیچ به قلم مهدیه سجده
پارت پنجم :
و حالا وسط حیاط ایستاده و خیره به کیسه سیاه و جعبه شیرینی رویش، به فکرهای پوچ خودش پوزخند زد. واقعا میتوانست مقابل باباحاجی جنجال راه بندازد؟ خودش هم خوب میدانست آدم پس گرفتن حقش نیست وگرنه ده سال فرصت کمی برای خالی کردن عقدههایش بر سر پندار نبود.< ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

Maryam
2نوع نگارشتون رو خیلی دوست دارم یه جوری مینویسین ناخواسته غرق داستان میشم نه توصیافت زیاد و کسل کننده داره نه خیلی متن خشکه خیلی عشق بین مهکامه و دیدار شیرینه و چه موضوع خوبی انتخاب کردین فشار اقتصادی روی جوونا عالی نوشتین👌❤️❤️